آی تی من
همراه با دنیای فناوری و رشد کسب و کارها

داستان عشق مجازی ات را ۵۰ سال دیگه چطوری تعریف می کنی؟!

9

تاحالا به این موضوع فک کردی که ۵۰ سال دیگه ، داستان عشق مجازی تو چه طوری برا نوه ات تعریف میکنی ؟ اگه نمیدونی، حتما این مطلبو بخون.

این یادداشت رو خیلی وقت پیش نوشتم، یادم میاد زمانیکه تازه سایتمو زده بودم نوشتمش. خیلی فی البداهه و خودمونی.

قدیما، پدربزرگ ها و مادربزرگ ها پیش نوه ها می نشستن، گل میگفتن و گل میشنیدن ! و از خاطرات شیرین سال های قدیم تعریف میکردن و اگه جاش بود، نحوه آشناییشون باهمدیگه رو هم میگفتن . 

اما حالا چی ! بزرگتر ها خصوصا پدربزرگ و مادربزرگا به خاطر اینکه از عرصه رقابت عقب نمونن، حرکت هایی میزنن در حد تیم ملی !

داستان از این قراره که میخوام، ببرمتون به ۵۰ سال دیگه که ایشالا هرکدومتون پدربزرگ یا مادربزرگ شدین ! ببینیم داستان آشنایی با عشقتونو چه جوری برا نوه تون تعریف میکنید ؟! آماده این برای داستان عشق مجازی ؟ 

بابا بزرگ و نوه و داستان عشق مجازی

– نوه : بابابزرگ ؟

– پدربزرگ : جونم نوه گلم ؟!

– نوه : چه طوری با مامان بزرگ آشناشدی ؟ میشه بگی ؟

– پدربزرگ : هییی !؟

– نوه : وات ؟!

– پدربزرگ : باشه میگم !

– نوه : منتظرم !

– پدربزرگ : نوه گلم اون موقع ها که مث الان بوق گرام نبود که ! ( بوق گرام : پیام رسان یا هرراه ارتباطی که در ۵۰ سال آینده شاهدش خواهیم بود !) یه گوشی اندرویدی بود و یه تلگرام  ! 

– نوه : خب ؟! 

– پدربزرگ : با کلی ذوق و شوق تلگرامو نصب کردم ، دیدم دوستام یکی یکی پیام تبریک و خوش آمد گویی فرستادن !

– نوه : بعدش ؟!

– پدربزرگ : چون تعداد پیام ها خیلی بالا بود ، منم رو عادتم برا همشون پیام ” مرسی عزیزم ❤️ ” میفرستادم . بعد چند روز دیدم یه خانمی بهم پیام داده که منظورت چی بوده از این پیام ؟! تازه فهمیدم اشتباهی برای اون خانم هم این پیامو اشتباهی فرستادم !

– نوه : عه؟! بابابزرگ ! 

– پدربزرگ : والا نوه گلم !

– نوه : خب حالا اون خانوم کی بود ؟!

– پدربزرگ : هیچی ! یکی از همکلاسی های دانشگاهم بود . بعدم کلی رفتم پی وی اش عذر خواهی کردم اما قبول نکرد ! اون خانم مادربزرگت بود !

– نوه : عه ؟ واقعا ؟ 

– پدربزرگ :  آره نوه گلم ! این زندگی حاصل فرستادن اشتباه یه ❤️ بود . فقط یه ❤️ 

– نوه : داستان عشق مجازی داستان عشق مجازی داستان عشق مجازی

در همین حین حاج خانوم وارد میشود و دعوا بالامیگیرد ….


پنجاه سال دیگه داستان آشنایی با عشقتو ، چه طوری برای نوه ات تعریف میکنی؟!

بله ، پنجاه سال دیگه به جای اینکه پدربزرگ و مادربزرگ از صفا و صمیمیت ، دوستی ، صداقت و چیزای خوب دیگه تعریف کنن  ،

از نحوه آشنایی شون تو تلگرام میگن … 

از مدیرگروه بودن میگن …

از زیاد بودن گروه های تلگرامی میگن …

از چک کردن این کانال به اون کانال میگن …

از وقت گذرونی های الکی تو گروه ها میگن …

دیگه خبری از صفا و صمیمت نیست ، خبری از دورهمی های خانوادگی نیست ، شاید دیگه خبری از زندگی نباشه ! همه چیز توی فضای مجازی باشه !

شما چی درباره داستان عشق مجازی فکر میکنی ؟ ۵۰ سال دیگه زندگی ما چه رنگ و بویی میگیره ؟ منتظر نظرات قشنگ تون هستم ! در صفحه یادداشت های آی تی من می تونی آخرین یادداشت های منو بخونی.

دیگه چه خبر ؟

9
دیدگاه بگذارید

avatar
5 فعالیت های نظردهی
4 واکنش به پاسخ دهی
0 دنبال کنندگان
 
بیشترین نظر دیده شده
داغ ترین بخش نظرات
6 نویسندگان نظرات
سلامیمحمدیl3al3ak Kral (l3al3ak)اسرا قائدیجلال ترابی آخرین نظرات ارسالی
  عضویت  
جدیدترین قدیمی ترین بیشترین بازدید
هشدار از طریق:
محمد مختاری
شما
محمد مختاری

یا ابرفرض . خدا به دادمون برسه پنجاه سال دیگه اصن عشقا چه شکلی میشه ….
خدا نکنه …

اسرا قائدی
شما
اسرا قائدی

مهندس ترابی با یه طنز خفیف داری تاثیرات شبکه های اجتماعی بر زندگی ما و آینده ها را به قلم میکشی . واقعا عالی بود . استفاده کردم

l3al3ak Kral (l3al3ak)
شما
l3al3ak Kral (l3al3ak)

خوب دیگه، باید با زمونه پیش رفت
اون موقع حتما دیگه تکنولوژی بخشی از زندگی شده و حتما یه چیزایی توی مغزمون می کارن و …
اگه ۵۰ سال پیشو با ۵۰ سال قبل ترش (۱۰۰ سال پیش) مقایسه کنیم تا حدی می تونیم ۵۰ سال دیگه رو درک کنیم، البته بصورت تصاعدی.
تجربه ۳۰ سال پیش خودم: اون زمان با دوست های مکاتبه ای (خارجی) با نامه صحبت می کردیم. هر دو سه ماه یه نامه. بعدش پیشرفت کردیم و مخ خانوممو با ایمیل زدم. هی روزگار

محمدی
شما
محمدی

جالب بود ولی خیلی گزافه گویی داشت …

سلامی
شما
سلامی

جالب نوشتین جنبه طنزشم قشنگ بود
ولی اگر بطور جدی ببینیم تمام این اتفاقا تو دنیای واقعی هم هست
مثلا چشمک بجای قلب :دی
( یه بار پیش اومده که میگم! البته اشتباهیاا )
درکل منظور اصلیم تو یه جمله میشه ” تصمیم گیره ازدواج و دوستی خود طرفه مابقی ابزارن :)) “